تاريخ : سه شنبه 1392/01/13 | 17:6 | نویسنده : شمس دلفان

من از درون پرِ حرفم،از گلو گیرم  

                                      حجامتم نکنی،در سکوت می میرم



تاريخ : یکشنبه 1391/11/29 | 23:13 | نویسنده : شمس دلفان

هدایت


صادق هدایت را پیشگام داستان‌نویسی مدرن ایران می‌دانند. رد ویژگی‌های ادبی کار هدایت را در نویسندگان پس از او دشوار بتوان گرفت. ظاهرا هدایت آغازگر راهی بوده که دیگران از آن به سمت‌های مختلف رفته و می‌روند. صادق هدایت ۱۱۰ سال پیش (۲۸ بهمن ۱۲۸۱/ ۱۷ فوریه ۱۹۰۳) در تهران متولد شد و ۴۸ سال بعد در پاریس خودکشی کرد. روز تولد هدایت در سال ۲۰۱۳ میلادی با ۱۶ فوریه مصادف است. نخستین داستان هدایت، "زنده به گور" حدود هشتاد و سه سال پیش (۱۳۰۸) منتشر شد. از آن زمان تا کنون تقریبا تمام داستان‌نویسان مطرح ایرانی کار خود را در ادامه‌ی راهی می‌دانند که هدایت گشاینده و ستاره‌ی تابان آن معرفی می‌شود؛ گرچه او در نیمه‌ی دوم عمر خود داستان ‌کوتاه کمتر نوشت یا منتشر نکرد، و در هر حال در ۱۵ سالی که پس از انتشار "بوف کور" (۱۳۱۵) زنده بود موفق به خلق اثری قوی‌تر از این رمان نشد.

از جمالزاده تا داستان کوتاه: آثار صادق هدایت به جز داستان‌های کوتاه و بلند، بسیار متنوع‌اند؛ از نقد و ترجمه‌ی ادبی تا گردآوری قصه‌های عامیانه و فولکلور؛ از طنز و انتقاد اجتماعی تا برگردان متون کهن به فارسی؛ از نمایشنامه تا نوشته‌هایی در فواید گیاهخواری و.... در میان آثار هدایت داستان‌های او نقشی ویژه دارند. آنچه داستان‌‌نویسی مدرن و معاصر ایران خوانده می‌شود، به طور جدی و مشخص با هدایت آغاز می‌شود. این واقعیت به معنای آن نیست که به لحاظ ادبی چیزی به عنوان "سبک هدایت" قابل تشخیص باشد که دیگران از آن متاثر شده باشند. کاری که کسانی مانند محمد علی جمالزاده و علی اکبر دهخدا پیش از هدایت انجام دادند، از نظر ساد‌ه‌نویسی و راه دادن واژگان عامیانه یا غیرفاخر به زبان ادبی، برای داستان‌نویسی بستری مناسب فراهم کرد اما با تعریف‌های ادبیات مدرن در ژانر (نوع) داستان کوتاه قرار نمی‌گیرند. نوشته‌های مجموعه "یکی بود یکی نبود" جمالزاده که برخی از تدوین‌کنندگان تاریخ ادبیات معاصر سرآغاز داستان کوتاه فارسی محسوب می‌کنند، بیشتر خاطره، گزارش و ثبت مشاهده‌هایی است که به بیانی شفاف و ساده حکایت می‌شوند و فاقد ویژگی‌های ساختاری نوع داستان کوتاه مدرن هستند.

پرسه در میان انواع ادبی: هدایت به دنبال فرم‌های تازه‌ی ادبی به تجربه‌های مختلفی که در پایان قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم، به ویژه در ادبیات غرب و روسیه انجام شده بود نظر داشت. داستان‌های کوتاه روسی و در وهله اول آثار آنتوان چخوف، و آثار نویسندگان آلمانی‌زبان، به ویژه فرانتس کافکا به لحاظ فرم و محتوا در کار او تاثیر گذاشت. هدایتِ داستان‌نویس را با معیارهای نقد ادبی غرب نمی‌توان نویسنده‌ی "صاحب سبک" دانست؛ او به جز نثر صریح و سرزنده و طنزی که در بسیاری از آثارش وجود دارد، به لحاظ فرم و ساختار داستان به شیوه و سبک خاصی پایبند نبود. شاخص‌ترین اثرش‌بوف کور را اغلب در طبقه بندی ادبیات سورئالیستی جا می‌دهند. منتقدان در دو داستان کوتاه "زنده به‌گور" و "سه قطره خون" نیز برخی از ویژگی‌های این نوع را برجسته می‌بینند. با این همه این انتساب اگر دقیق و درست هم باشد به معنای سورئالیست بودن هدایت نیست. هدایت همزمان با آثار "سورئالیستی" خود، داستان‌هایی چون "عروسک پشت پرده" و "طلب آمرزش" را نیز نوشته که داستان‌هایی رئالیستی به شمار می‌روند.

تفنن و دلزدگی: برخی از آثار هدایت تفنن و آزمایش در قالب‌‌هایی است که او با نمونه‌های آنها از طریق زبان فرانسوی آشنا شده بود. برخی دیگر حاصل دلزدگی یا "احساس وظیفه" روشنفکری در یک دوران خاص تاریخی است که از روح حاکم بر همان دوره تاثیر گرفته است. صادق هدایت چهار سال پیش از خودکشی در نامه‌ای به دوستش حسن شهید نورایی نوشت: «... خیال‌دارم‌ یك ‌چیز وقیح ‌و مسخره ‌درست ‌بكنم ‌كه ‌اخ‌و تف ‌باشد به‌روی ‌همه‌. شاید نتوانم‌ چاپ ‌بكنم‌. اهمیتی ‌ندارد. ولیكن ‌این ‌آخرین‌ حربة ‌من ‌است ‌تا اقلاً توی دلشان ‌نگویند فلانی ‌خوب‌ خر بود.» از نمونه‌های تفنن هدایت در انواع ادبی، میتوان به داستان علمی - تخیلی "س. گ. ل. ل." (۱۳۱۲) اشاره کرد. در برخی دیگر از اثار او نیز جنبه‌های ناتورالیستی پر رنگ‌تر است. برخی از منتقدان شماری از آثار مهم دهه‌های چهل و پنجاه، از جمله "ملکوت" بهرام صادقی و "شازده احتجاب" هوشنگ گلشیری را الهام گرفته از بوف کور تلقی می‌کنند. بر این اساس روح کلی بوف کور جستجوی زیبایی یا حسرت ابدیت فرض می‌شود که ظاهرا در این دو رمان نیز به چشم می‌خورد. در تقابل با این نظر عده‌ای معتقدند، حسرت جاودانگی، مانند غم غربت و حسرت زمان از دست رفته مفاهیمی عام و کهن هستند که در ادبیات همه‌ی زمان‌ها بازتاب یافته و با چنین معیاری بسیاری از آثار مهم ادبی جهان را می‌توان در پیوند با یکدیگر دید. تاثیر "رمان نو" فرانسه بر دو اثر یاد شده بسیار آشکارتر است از تاثیر صادق هدایت. 

بیگانه‌ستیزی: از سوی دیگر تاثیر برخی از دغدغه‌های فکری هدایت را بر نویسندگان بعد از او نمی‌توان نادیده گرفت. یکی از این دغدغه‌ها از میان رفتن دوران باشکوه باستان است که در آثار هدایت به ناسیونالیسمی افراطی، و به اعتقاد برخی بیگانه‌ستیز و نژادپرستانه می‌انجامد. بسیاری از منتقدان، به ویژه در دو دهه‌ی گذشته این جنبه از نوشته‌های هدایت را بررسی کرده‌اند. یکی از این نوشته‌ها "هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم" کار پژوهشگر تاریخ و ادبیات ایران ماشالله آجودانی است. آجودانی در این کتاب می‌نویسد که هدایت در دوره‌ای می‌زیست که بسیاری از روشنفکران، جهان آرمانی خود را در ایران باستان می‌جستند و تباهی‌ها و عقب‌ماندگی‌های اجتماعی و فرهنگی را به سلطه‌ی اعراب و ... به ایرانیان نسبت می‌دادند. در مواردی که نادر هم نیست و تا امروز ادامه یافته انتقاد به باورهای خرافی و آداب و رفتار جامعه با ستایش افراطی ایران باستان توام است که گاهی به ناسیونالیسم و بعضا به بیگانه‌ستیزی مبدل می‌شود. آجودانی تحقیر اعراب را در داستانی مانند "طلب آمرزش" (در مجموعه سه قطره خون) نژادپرستانه ارزیابی می‌کند که به باور او جنبه‌ی هنری داستان را به کلی مخدوش کرده است.

هدایت از زبان هدایت

من همان قدر از شرح حال خودم رم مي کنم که در مقابل تبليغات آمريکايي مآبانه. آيا دانستن تاريخ تولدم به درد چه کسي مي خورد ؟ اگر براي استخراج زايچه ام است، اين مطلب فقط بايد طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمين مشورت کرده ام اما پيش بيني آن ها هيچ وقت حقيقت نداشته. اگر براي علاقه ي خوانندگانست بايد اول مراجعه به آراء عمومي آن ها کرد . چون اگر خودم پيش دستي بکنم مثل اين است که براي جزييات احمقانه ي زندگيم قدر و قيمتي قايل شده باشم . به علاوه خيلي از جزييات است که هميشه انسان سعي مي کند از دريچه ي چشم ديگران خودش را قضاوت بکند و ازين جهت مراجعه به عقيده ي خود آن ها مناسب تر خواهد بود . مثلا اندازه ي اندامم را خياطي که برايم لباس دوخته بهتر مي داند و پينه دوز سر گذر هم بهتر مي داند که کفش من از کدام طرف ساييده مي شود. اين توضيحات هميشه مرا به ياد بازار چارپايان مي اندازد که يابوي پيري را در معرض فروش مي گذارند و براي جلب مشتري به صداي بلند جزيياتي از سن و خصايل و عيوبش نقل مي کنند.

از اين گذشته شرح حال من هيچ نکته ي برجسته اي در بر ندارد نه پيش آمد قابل توجهي در آن رخ داده نه عنواني داشته ام نه ديپلم مهمي در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشاني بوده ام ؛ بلکه بر عکس هميشه با عدم موفقيت رو به رو شده ام. در اداراتي که کار کرده ام هميشه عضو مبهم و گمنامي بوده ام و روسايم از من دل خوني داشته اند به طوري که هر وقت استعفا داده ام با شادي هذيان آوري پذيرفته شده است . روي هم رفته موجود وازده ي بي مصرفي قضاوت محيط درباره ي من مي باشد و شايد هم حقيقت در همين باشد.

سخنانی از هدایت

  •  مرگ، همه هستی ها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می کند نه توانگر می شناسد و نه گدا.
  •  به نظرم می آمد که مرگ یک خوشبختی و یک نعمتی است که به آسانی به کسی نمی دهند.
  •  مرگ، مادر مهربانی است که بچه ی خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده، نوازش میکند و می خواباند.
  •  مرگ بهترین پناه دردها و غمها و رنج ها و بیدادگری های زندگانی است.
  •  انسان چهره مرگ را ترسناک کرده و از آن گریزان است.
  •  ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگانی نجات می دهد.
  •  مرگ مانند وسیله ای که ظاهراً می تواند به عدم امکان حیات پایان بخشد، دخالت می نماید.
  •  جامه مرگ، جامه ای است که عشوه زیبایی آن را به چیز رغبت انگیزی تبدیل می کند.
  •  ای مرگ، تو فرستاده سوگواری نیستی، تو درمان دلهای پژمرده هستی.
  •  اگر مرگ نبود فریادهای ناامیدی به آسمان بلند می شد، به طبیعت نفرین می فرستاد.
  •  ای مرگ، تو پرتو درخشانی اما تاریکت می پندارند.
  •  عشق و مرگ با هم آمیخته است.
  •  تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.
  •  مرگ، سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان می دهد.
  • عشق چیست؟برای همه رجاله ها یک هرزگی ،یک ولنگاری موقتی است.عشق رجاله ها را باید در تصنیفهای هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هوشیاری تکرار می کنند پیدا کرد.
  • در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این درد های باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمرند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سیبیل عقاید جاری و عقاید خود سعی می کنند آنرا با لبخند، شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند.
  • زنان به سه مرد نیاز دارند:مردی برای عشق ورزیدن،مردی برای نیاز جنسی و مردی برای آزردن.اما مردان هنرمند می دانند که با عهده دار شدن هر سه نقش می توان زنان را از دو نفر دیگر بی نیاز کرد.
  • فقط با سایه خودم خوب می توانم حرف بزنم اوست که مرا وادار به حرف زدن میکند فقط او می توان مرا بشناسد او حتما می فهمد .....می خواهم عصاره شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده به او بگویم: این زندگی من است.
  • مرگ همه هستی ها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آن ها را یکسان می کند نه توانگر می شناسد و نه گدا...
  • مرگ مادر مهربانی است که بچه خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده نوازش می کند و می خواباند.
  • مرگ بهترین پناه دردها و غمها و رنج ها و بیدادگری های زندگانی است.انسان چهره مرگ راترسناک کرده است و از آن گریزان است.
  • ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگانی نجات می دهد.اگر مرگ نبود فریاد های نا امیدی به آسمان بلند می شد و به طبیعت نفرین می فرستاد.



تاريخ : یکشنبه 1391/07/16 | 0:14 | نویسنده : شمس دلفان

فصل درو بود و یورشهای داس                 فصل ستم، خوار شدن، التماس


فـصـل تراویــدن مـور و مـلـــخ                 فصل غریبی علف، فصل یخ

مـوسـم برخورد درخـت و تبـــر                 موسم پایان من دربدر

مـوسـم دلـتـنـگی جـالیـز بـــــود                اینهمه از برکت پائیز بود

صبح غـزلهای مرا کـرده شــام                  حضرت پائیز علیه السلام

هیچ کـس آغـوش مـرا وا نـکرد                 با من و تنهایی من تا نکرد

زیر سُم طــایـفه ای بـت پـرسـت                آن لبه دیگر بختم شکست

گاه که در تنگ غـروبی حـسود                  خواستم افطار کنم نان نبود

چشـم تو فهمـیـد مـسلمانـیـم                      وقت سحر علت بی نانیم

چشم توتصویر قشنگ خداست                   وسعت یک حسرت بی انتهاست

مـرتع ناز است چـراگاه بـــوس                  معبر کبک است و مدار خروس

هیبت شیــر است و غرور پـلنـگ               طعم عسل دارد و رنگی قشنگ

معـجزه چــشـم تو پـیـغمبریـست                  بوسه به چشمت نزدن کافریست

کــــاش بـه هنـگــام نمـاز شـبت                  لب برسانم به ضریح لبت

آن لب و چشم و رخ وابرو و دست               پنج تن آل عبای من است

قنـد و حنـا،آیــنه، قرآن و عــــود                این همه در عقد لبان تو بود

بین من و تو گــله هـرگز مبــــاد                  بر لب ما فاصله هرگز مباد

کـافـری و کـافـری و کـافـــــری                   از سر تقصیرم اگر نگذری

ابرهه آن روز کــه بـر فیــل شـد                  موج نگاه تو ابابیل شد

کاش در ایوان غـم چــشــم تــو                   گریه کنم در حرم چشم تو

چـشم تو کافر شکنی لایق است                   قبله یک طایفه عاشق است

از گـله چـــشـم تو اگـر پـر شــود                 از من کم حوصله دلخور شود

قبله این طـــایـفـه کـج مـی شود                   پای من و عشق فلج میشود

کـافـری و کـاش در این گـیر و دار               گوشه چشم تو شوم رستگار

چشم توخوابست وخرابست ومست               چشم تو مستوجب یک بوسه است

چــشـم تو این مست ترین دشمنـم                خنجر سرخی شده بر گردنم

چشم تو یعنی غم و شمشیر و اشك               تشنگی و اسب و علمدار و مشك

چشم تو سرشار شرابست و تاك                  دختر عشق است نه فرزند خاك

شـعـلـه گـرفـتـه دل قــقـــنـوســیم                ترک مباد عادت موروثیم

عـــــاشـقـــی آموختـنـــم مال تــو                سوختنم سوختنم مال تو

گـــوشه  بــازوی تو چسـبـیـده ام                بس که در آغوش تو خوابیده ام

کاش در این فرصت کوتــاه و کم                 تنگ بخوابیم در آغوش هم

تنگ بخوابیم که فرصت کم است                 پیچ و خم کوچه پر از ملجم است

فرق من ،این عارف مردم پرست                منتظر بوسه یک خنجر است

صبح قیامت که کشندم به بند                      تا به ملاقات جهنم برند

دست به دامان خیالت شوم                        زائر گیسوی شلالت شوم

جنس تو از مخمل و ابریشم است                مثل تو اینگونه ظرافت کم است

تا دلـــم از راه تو کــج می شــود                زندگیم باز فلج می شود

دوسـت خنجر زن کافـر کجـــــــا                 فلسفه مالک اشتر کجا

یا به من و بی کسیم کس بده                     یا دل بدبخت مرا پس بده

این من و این غیرت ایـلـیـاتـیـــم                کاش بیایی به ملاقاتیم

صبح که خورشید به کرسی نشست              کنگره ی کاخ مدائن شکست

این من و دل این من و بختِ یتیم                کوزه و تسبیح و عصا و گلیم

این لب من این لب بدبخت من                    بی خبر از زندگی سخت من

بوسه زن مسجد چــشـم تو بـــود                حی علی خیر العمل می سرود



تاريخ : جمعه 1391/07/07 | 23:23 | نویسنده : شمس دلفان

با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

 

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

با من تنها تر از ستارخان بی سپاه

 

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه

 

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه

 

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه

 

آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم ست و سیب خوردن آدم  ست و اشتباه

 

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند

"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"

        "حامد عسگری"



تاريخ : پنجشنبه 1391/04/29 | 13:4 | نویسنده : شمس دلفان

  کاظم بهمنی

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند


سخت بـالا بـروی، سـاده بیــایـی پـایین

قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند


یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجـره هـا مـی فهمند


آنـچـه از رفتنت آمــد بـه ســرم را فــردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند


نـه! نفهمیـد کسی منزلت شمس مـرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

   "کاظم بهمنی"



تاريخ : جمعه 1391/04/23 | 15:29 | نویسنده : شمس دلفان


آدمـک آخـــر دنـیـــاسـت ، بخند

آدمک مرگ همین جاست، بخند
 

آن خـدایی که بـزرگش خواندی

به خـدا مثـل تـو تنهاست، بخند
 

دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخـی کاغـذی مـاست، بخند
 

فکر کـن درد تـو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست،بخند
 

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تـازه انگـار که فـرداست ،بخند
 
 

راستـی آنچـه بـه یـادت دادیم

پر زدن نیست که درجاست،بخند
 

آدمـک نغـمــه آغـــاز نـخــوان

بــه خـدا آخـر دنیـاست، بخند 

             " نغمه رضائی "



تاريخ : دوشنبه 1391/03/29 | 11:50 | نویسنده : شمس دلفان

دکتر علی شریعتی

خدایا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار


سی و پنجمین سال (۲۹/۰۳/۱۳۵۶) درگذشت معلم اخلاق و انسانیت دکتر علی شریعتی به اهالی قلم و دوستارانش تسلیت.

وصیت نامه دکتر شریعتی
 http://uplod.ir/jet0axzpygyi/vasiat_97.pdf.htm



تاريخ : یکشنبه 1391/03/28 | 16:40 | نویسنده : شمس دلفان

غلامرضا طریقی

دیـــگر زمــان زلـف پـــریـشان گــذشتــه است

تــاریــخ مـصـــرف دل انـسـان گــذشتــه است


در عصـــــر مــا فــجیـع تـر از طـرح تیـر و قلب

عکـس گلوله ای است که از نان گذشته است


در چشــم مــن کــه «حال» نــدارم بـدون فال

«آینده» نیز ـ از تو چه پنهان ـ «گذشته» است


بـــاور نـمـی کنــم کــه جـهـان جـای جام جــم

از معـبــر تفــالـه ی فــنـجــان گـــذشتـه است


دنـیـــا جهنـمـــی ست کــه در روز سـرنوشت

تصویــرش از مخیلـه ی شیطان گذشته است


انــگــار مـدتــی ست کـــه پــروردگـــار هــــم

از خــیــــر رستـگــاری انسان گــذشتـه است

                   *************

اشکی که روی گونه ی ما خط کشيده  است

خـون ِمقطـری ست که رنگـش پـــريده است
 

هــر اشک ما چکيـده ی صدها شکايت است

امشب ببـيـن چـقــدر شـکـايت چکـيده است !


قلب مـن و تــو گنبــد سرخی است که در آن

روح رحیــم حضــرت عشـق آرمــيـــده است


مقرون به صرفه نيست که عاشق شويم چون

دوران اوج عشــق به پــايـــان رسيــده است


اينجــا مشخـص است کـه گنجشک چنــد بار

از لانــــه اش بــدون مـجــوز پــريــده است !


حتـی مشخص است کـجا و چگــونــه شمع

پــروانـه را شبــانـه بـه آتـش کشيده است !
 

در شهـــر مــا بـهـارِ پــر از گـل رباعی است

پاييز، مثنـوی ست ، زمستــان قصيده است


مـن شاعــــر قصيــــده ام امـــا دو خـط کج

بـــا پنبــه ای ســـر سخنــم را بـريده است !
 

طبــق مقــــررات غــــزل گــفـتــه ام ولــی

حـرفــی غــريبــه بيـن حـروفم خزيده است


شـاعــر پـس از تـحمــل تبـعـيــد در وطـــن

بنـيـــانـگــذار دولـت ِ قــدرت نــديــده است !!

                         "غلامرضا طریقی"



تاريخ : پنجشنبه 1391/03/25 | 23:32 | نویسنده : شمس دلفان

 مریم جعفری آذرمانی

دنیا پر از سگ است،جهان سر به سر سگی ست

غـیـــر از وفــــا تـمــام صـفــات بشـر سگی ست


لـبـخـنــد و نــان به سـفــره ی امشب نمـی رسد

پـــایــان مـــاه آمــــد و خـلــق پـــدر سـگی ست


از بـــوی دود و آهـــن و گِــل مست مـــی شــود

در ســرزمیـن مــن عــرق کــارگــر سـگـی ست


جـنـگ و جنــون و زلـزلــه ؛ مـرگ و گــرسـنـگـی

اخبار یک ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی ست


آهنـگ سـگ،تـرانــه ی ســگ،گــوشـهـای سـگ

ایــن روزهــا سلـیقـه ی اهــل هنــر سگی ست


بـــار کـــج نــگـاه شـمــا بـــر دلـــم بـس اســت

بـــاور کـنـیـــد زنـــدگـــی بــاربـــر سگــی ست


آدم بــیــــا و از ســــر خــــط آفـــریـــــده شـــو

دیــگــر لـبــاس تو،بـه تـن هـر پــدر سگی ست

"مریم جعفری آذرمانی"



تاريخ : جمعه 1391/03/19 | 15:19 | نویسنده : شمس دلفان
 هوشنگ ابتهاج

ارغوان شاخه ی همخون جدا مانده ی من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا ؟

یا گرفته ست هنوز؟

 

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار ست.

آه ، این سخت سیاه

آن چنان نزدیک است

که چو  بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند.

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند.

 کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی است.

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا زندانی است.

 

هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است.

آفتابی هرگز

گوشه ی چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است.

 

اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده،

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده،

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد:

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد.

 

ارغوان!

این چه رازی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید؟

 

ارغوان! پنجه ی خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس

کی بر این درة غم می گذرند؟

 

ارغوان! خوشه ی خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره ی باز سحر غلغله می آغازند،

جان گلرنگ مرا

بر سر دست بگیر،

به تماشاگه پرواز ببر.

آه ، بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم پروازند.

 

 ارغوان! بیرق گلگون بهار

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رفیقانم را

بر زبان داشته باش.

 

 تو بخوان نغمه ناخوانده ی من

ارغوان ، شاخه ی همخون جدامانده ی من.

 هوشنگ ابتهاج (سایه)

 

 



تاريخ : چهارشنبه 1391/03/10 | 22:7 | نویسنده : شمس دلفان

شمس لنگرودی

آسان است برای من

که خیابان ها را تا کنم

و در چمدانی بگذارم

که صدای باران را به جز تو کسی نشنود

آسان است

 به درخت انار بگویم

انارش را خود به خانه ی من آورد

آسان است

آفتاب را

سه شبانه روز ، بی آب و دانه رها کنم

و روز ضعیف شده را ببینم

که عصازنان از آسمان خزر بالا می رود

آسان است

که چهچه گنجشک را ببافم

و پیراهن خوابت کنم

آسان است برای من

به شهاب نومید فرمان دهم که به نقطه ی اولش برگردد

برای من آسان است

به نرمی آب ها سخن بگویم و دل صخره را بشکافم

آسان است ناممکن ها را ممکن شوم

و زمین در گوشم بگوید "بس کن رفیق"

اما

آسان نیست معنی مرگ را بدانم

وقتی تو به زندگی آری گفته ای...

"شمس لنگرودی از کتاب پنجاه و سه ترانه عاشقانه"

 



تاريخ : شنبه 1390/12/27 | 20:23 | نویسنده : شمس دلفان

با تبریک سال نو و امید به لحظاتی نو  

سال نو مبارک

     یکی از چیزهایی که ریشه در فرهنگ و اعتقادات کهن ما دارد نامگذاری سال ها با حیوانات است چیزی که امروزه -به هر علتی- داره از یادها پاک میشه.
لازم دونستم در این مجال اشاره ای به این اسامی و چگونگی بدست آوردن اسم سال ها داشته باشم.

اسامی حیوانات بترتیب زیر می باشد :
۱- موش ۲- گاو ۳- پلنگ ۴- خرگوش ۵- نهنگ ۶- مار ۷- اسب ۸- گوسفند ۹- میمون ۱۰-مرغ ۱۱-سگ ۱۲- خوک

موش و بقر و پلنگ و خرگوش شمار
زین چهار چو بگذری نهنگ آید و مار
آنگاه به اسب برگوسفند است حساب
میمون و مرغ و سگ و خوک آخر کار

  برای بدست آوردن نام سال موردنظر می توان از محاسبه ی زیر نیز استفاده کرد :

ابتدا عدد ۶ را از سال مورد نظر کم می کنیم . عدد بدست آمده را بر ۱۲ تقسیم می کنیم باقیمانده تقسیم شماره یکی از حیوانات گفت شده در بالا و نام سال مورد نظر می باشد.

دلتان شاد و روزهاتان بهاری



تاريخ : دوشنبه 1390/12/22 | 17:23 | نویسنده : شمس دلفان

سخنانی از بزرگان

·      گنجشکی که از مترسک بترسد از گرسنگی می میرد. «چگوارا»

·      در شهری که خورشید را به قیمت شمعی نمی خرند پروانه شدن یعنی تباهی. «دکترشریعتی»

·      قندیل ، تندیس قطره هایی است که تسلیم جاذبه های زمین نشدند. «چگوارا»

·      کسی چه می داند ؟! شاید این جهان جهنم سیاره ی دیگری باشد! «کافکا»

·      هر آنچه را به التماس آلوده باشد نمی خواهم حتی اگر زندگی باشد. «چگوارا»

·      عیب جامه ما اینست که همه می خواهند آدم مهمی باشند و هیچ کس
نمی خواهد فرد مفیدی باشد.  «چرچیل»

·      تفنگ های پر برای شلیک به مغزهای پر ساخته شده اند و مغزهای خالی برای پر کردن این تفنگ ها!     «نیچه»

·      تاثیر یک رای از یک گلوله بیشتر است.   «لنین»

·      شکست آن نیست که زمین بخوری آنست که نتوانی بلند شوی. «گاندی»

·      فاصله گرفتن  از آدم هایی که دوستشان داریم بی فایده است زمان به زودی به ما نشان خواهد داد که جانشینی برای آنها نیست.  «گوته»

·      بیش از حد عاقلانه بودن کار عاقلانه ای نیست. «مارون»

·      اگر برای چیزی که از دست دادی ناراحت می شوی ،پس برای هر چیزی که به دست تو نرسیده نیز نگران باش.  «نهج البلاغه نامه ی 31»

·      خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان  اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. «ملاصدرا»

·      گمشده ی این نسل اعتماد است نه اعتقاد ، اما افسوس که نه بر اعتماد اعتقادیست و نه بر اعتقادها اعتماد.

·      گرگ ها هرگز گریه نمی کنند اما گاهی چنان عرصه ی زندگی بر آنان تنگ می شود ، که برفراز بلندترین کوهها می روند و دردناکترین زوزه ها را می کشند!
«جک لندن»

·      آنچه انسان را روانه ی تیمارستان می کند ، شکست در عشق نیست ، مرگ پدر و مادر نیست ، دوری دوستان نیست ، هجر رخ یار نیست ، بلکه بند کفشی است که پاره شده و فرصتی برای بستن آن نیست. 
«صادق هدایت»
    

·      تردیدها به ما خیانت می کنند تا به آنچه لیاقتش را داریم نرسیم.  «شکسپیر»

·      اگر قرار است روزی ما پروانه شویم ، بگذار روزگار هرچه قدر می خواهد پیله کند.

·      با هرچه مقابله کنید ایستادگی می کند.  «کارلیون»

·      انسان همانطور زندگی می کند که در تفکرش هست.

·      ایستاده بمیرید بهتر است تا روی زانوهایتان زندگی کنید.

·      اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری.

·      برای کشتن پروانه او را له نکن ، بالهایش را بچین ، خاطرات پرواز او را خواهد کشت.

·      حکومت ها براساس لیاقت ملت ها حکمرانی می کنند.  «ناپلئون»   

·      انقلاب ، ستمدیدگان را آزاد نمی کند ، [ بلکه ] تنها استثمارگران را تغییر می دهد.   «جرج برنارد شاو»   

·      من آزادی با خطر را به صلح در بردگی ترجیح می دهم. «ژان ژاک روسو»

·      از نشانه‌های لطف خداوند بر خلق، عدالت حاكمان و پایین بودن قیمتهاست. «پیامبراسلام (كافي، ج ۵، ص ۱۶۲)»

·      بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند ، تا آیندگان ندانند بی عرضگان این برهه از تاریخ ما بوده ایم.  «خسرو گلسرخی»

·      هر احمقی می تواند قانونی وضع کند که احمق دیگری به آن اهمیت دهد. «هنری»

·            تمام مردم آزادی را دوست می دارند ولی مهارت عجیبی در معدوم کردن آن بکار می برند.   «ولتر»

·      مردمان شهر برای آزادی تابوت ساختند و برای عشق مرزی .غافل از اینکه نه آزادی در تابوت جای می گیرد و نه عشق حدومرزی می شناسد.

·      خدایا: مرا ازاین فاجعه پلید "مصلحت پرستی" که چون همه گیر شده، وقاحتش از یاد رفته و بیماریی شده که از فرط عمومیتش، هر که از آن سالم مانده، بیمار می نماید مصون بدار، تا: به رعایت مصلحت ، حقیقت را ذبح شرعی نکنم.
«دکتر علی شریعتی»

·      هرگز کسی به دستاورد دلپذیری نرسیده است مگر آنکه در گوشه ای از وجود خود به چیزی برتر از شرایط زمانه ایمان داشته باشد.
«بروس بارتون
»

·                برای کشتی ای که عازم هیچ بندری نیست ، باد موافق معنا ندارد.
«میشل دومنتی»

           ·      اگر انسان‌ها در طول عمر خویش فعالیت مغزشان به اندازه یک میلیونیوم معده‌شان بود، اکنون کره زمین تعریف دیگری داشت.
« آلبرت اینشتین»

·      روح درونی خود را زیبا کنید تا شخصیت بیرونی و درونی شما یکی شود. «سقراط»

·      کارهای بزرگ از مردان بزرگ ساخته است و مردان هنگامی بزرگ می شوند که بخواهند. «شارل دوگل)

·      من می اندیشم پس هستم. «رنه دکارت»

·      دیدن باور کردن است و احساس حقیقت.  «توماس فولر»

·      در جستجوی قهرمان نباشید بلکه خود قهرمان باشید.

·      من بیش از هر چیز اعتقاد دارم که آنچه سرنوشت ما را تعیین می کند شرایط زندگیمان نیست بلکه نفهمیهای ماست.  «رابینز»

·               موفقیت، توانایی رفتن از شکستی به شکست دیگر بدون از دست دادن شور و حرارت است.  «وینستون چرچیل»

·      غول را تا کودک است نابود کنید.   «رابینز»

·      همیشه روزهایی هست که در آن انسان کسانی را که دوست می داشته از خود بیگانه می یابد.  «سارتر»

·      انسان دوبار با حقیقت روبرو می شود : یکبار درعشق و یکبار در مرگ.
«ادوار شوره
»

·      وقتی زور و حیله لباس تقوا به تن می کند ، بزرگترین فاجعه ی تاریخ رخ می دهد.  «رادما کریشنان»

·      اگر بجای اینکه به ما بگویند انجام وظیفه سعادت بزرگی است می گفتند سعادتمند شدن وظیفه شماست ، وضع دنیا خیلی بهتر از این می شد.
«سرجان لوبوک
»

·       ازدواج بدون عشق به عشق بدون ازدواج منتهی می شود.

·      زندگی را طی کن و آنگاه که بر بلندترين قله هايش رسيدی لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايی کن که پايت را خراشيدند.  
«دکتر علی شریعتی»

·      هر واقعه ابتدا بصورت یک رویاست ، آنگاه اتفاق می افتد.

·      هرگز کنجکاوی مقدس را از دست ندهید. «انیشتین»

·      قصه ، فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. «صادق هدایت»

·               حاصل عشق مترسك به كلاغ ، نابودی مزرعه است.

·      بروید و اعتقادات خود را به عمل درآورید.  «امرسون»

·      اگر انسان در طول  قرن ها همچنان مغرور باقی می ماند هیچ گاه طعم تلخ شکست را  نمی چشید.   «نیچه»

·      زمانی فرا می رسد که سکوت بیش از همه گفته ها مقصود را می رساند. «منتسکیو»

·      کسی که قدرت را با پول بخرد عدالت را هم با پول می فروشد. 
«مثل انگلیسی
»

·      نیکی همه چیز را مغلوب می کند ولی خودش هرگز مغلوب نمی شود. «تولستوی»

·      عاقل آنچه را می داند، نمی گوید ، ولی آنچه را که می گوید ، می داند.  «ارسطو»

·      زندگی من ، شوخی احمقانه  و ناشی از کینه و غرضی است که کسی با من کرده است.   «تولستوی "اعترافات"»

·      شما وقتی در کارتان موفق می شوید که از انجام دادن آن لذت ببرید.تصویر ذهنی شما بازتابی از دنیای بیرونی شماست.

·      هر صبح در آفریقا آهو بره ای از خواب بلند می شود او می داند باید تندتر از سریعترین شیر بدود تا طعمه نشود.هر صبح در آفریقا شیری از خواب بلند می شود. او نیز می داند باید تندتر از سریعترین آهو بدود تا از گرسنگی نمیرد."مهم نیست آهو باشیم یا شیر مهم اینست که با طلوع صبح دویدن را آغاز کنیم."

·      رویای امروز واقعیت فرداست. «لئو باسکالیا»

·      کسانی که ترس را لمس نکرده باشند شجاعت را نخواهند آموخت.
«لئو باسکالیا»

·      سعی کنید در همه لحظات زندگی حضوری واقعی داشته باشید.
«لئو باسکالیا»

·      اینکه چقدر زمان داری  مهم نیست چگونه  می گذرانی مهم است. «لینکلن»

·      قدر زمان حال را بدانید که گذشته برنمی گردد و آینده شاید نیاید.  «گالیله»

·      نوع استفاده از زمان مطرح است نه مدت آن.  «کریستن آندرستن»

·      با زمان همراه باشید تا زندگی را نبازید.   «دیل کارنگی»

·      عشق هنگامی اصیل و خالصانه است که بدون قیدوشرط باشد.
«لئو باسکالیا»

·      در آینده ی هرکس لحظاتی هست که تمام گذشته را می ارزد. «دکترشریعتی»

·       عشق مظهر زندگی است . اگر عشق را از دست بدهید در حقیقت زندگی را از دست داده ای.پس زندگی را در آغوش بگیرید. «لئو باسکالیا»

·      چنانچه قصد کمک به همنوعی را دارید ، نکوشید افکار و معیارهای ارزشی خود را به او تحمیل کنید،سعی کنید به حرفهای او گوش داده و درباره ی رفتارهایش بی تعصب قضاوت کنید. «لئو باسکالیا» 

·      سعی نکنید به دیگران دستور دهید تا کاری برای  شما انجام دهند.شما فقط می توانید اطرافیان خود را راهنمایی کنید.  «لئو باسکالیا»

·      اگر هر کدام از ما در دنیا فقط یک نفر را داشت که می توانست به هنگام دلتنگی و غم صمیمانه و بدون احساس خجلت به او پناه ببرد و درد دل کند  و آن یک نفر با درک همدلانه و بدون تعصب به حرفهایش گوش می داد هیچکس به رنج روانی مبتلا نمی شد. «لئو باسکالیا»

·      تعریف دیوانگی:هدف ثابتی را دنبال کردن ومنتظر نتیجه ی متفاوت بودن

·      عمیق ترین  درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی  است که به اسفناک ترین حالت شکسته است.

·      کارها را با عشق شروع کنید و با عقل ادامه دهید. «لئو باسکالیا»

·      هرچه را می خواهی بخواه اما بدان محتاط و متوقع نباش.
«لئو باسکالیا»

·      توقع نداشته باش که دنیا فقط شادی باشد غم چاشنی حیات است.
«لئو باسکالیا»

·      عشق ورزیدن این خطر را دارد که محبت شما بی جواب بماند.
«لئو باسکالیا»

·      اگر یکبار در زندگی شکست خوردید دلیلی ندارد که دفعات بعد هم تجربه ی تلخی نصیبتان شود.زندگی را تجربه کنید تا لذت ببرید.
«لئو باسکالیا»

·      غم آورترین ارتباط ها ارتباطی است که انسان همه ی هستی خود را در آن سرمایه گذاری کند. «لئو باسکالیا»

·      بالاترین نیاز انسان غلبه بر تنهایی و رها شدن از زندان بی کسی است.
«لئو باسکالیا»

·      تنهایی است که بی آن هیچ چیزی بدست نمی آید. «مارگریت دوراس»

·      موفقیت ، پیشرفت به سوی چیزی است که برایت مهم است. «دکتر اسپنسر جانسون»

·     افتخار در خشک کردن قطره اشک است نه در جاری ساختن سیل خون. «بایرون»

·      امید برای بشر مانند بال برای پرندگان است.    «ویکتور هوگو»

·             هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید، زیرا در عمل خواهید دید که همیشه زمان کم و کوتاه است.  «بنجامین فرانکلین»



تاريخ : جمعه 1390/12/19 | 0:53 | نویسنده : شمس دلفان

ادبیات

    دانلود گزیده ای از اشعار "مهدی اخوان ثالث"http://uplod.ir/xmij0evqb22e/akhavan_sales.pdf.htm

 

  شاملو

دانلود کتاب "آیدا در آینه" احمد شاملو
http://uplod.ir/0yxzi5mg4lyp/IDA_DA_AYNEH.pdf.htm 



تاريخ : شنبه 1390/04/11 | 3:48 | نویسنده : شمس دلفان


طاعت از دست نیـاید گنهـی بایـد كرد

در دل دوست به هر حیله رهی باید كرد


منظر دیده قدمگاهِ گدایان شده است

كاخ دل در خور اورنگ شهی باید كرد


روشنان فلكی را اثری در ما نیست

حذر از گردش چشم سیهی باید كرد


شب، چو خورشید جهان تاب نهان از نظر است

طیِ این مرحله با نور مهی باید كرد


خوش همی می روی ای قافله سالار به راه

گذری جانب گم كرده رهی باید كرد


نه همین صف زده مژگان سیه باید داشت

به صف دلشدگان هم نگهی باید كرد


جانب دوست نگه از نگهی باید داشت

كشور خصم تبه از سپهی باید كرد


گر مجاور نتوان بود به میخانه، "نشاط"

سجده از دور به هر صبحگهی باید كرد

                   "نشاط اصفهانی"



تاريخ : سه شنبه 1390/03/24 | 22:37 | نویسنده : شمس دلفان

غزل معاصر یکی از مطرح ترین قالبهای شعر امروز ماست که هر روزتجربه های نو تری را در آن می بینیم و شاعران زیادی در این زمینه کارهایی را عرضه می کنند. این غزل به خصوص در بین نسل جوان اخیرا مورد یک باز بینی جدی قرار گرفته و برخلاف آن که در سالهای آغازین تحول در شعر فارسی یعنی شکستن وزن های عروضی و تحولاتی که در محتوا آمد گمان می رفت قالب های کلاسیک به کلی به حاشیه کشیده شدند غزل نه تنها توانست هویتش را حفظ کند بلکه توانست به دنیاهای تازه تری هم که تا به حال کسی به آنها سری نزده بود دست یابد. تا جایی که نمی توانیم دیگر این قالب را در حوزه کارهای امروزی آن در چوکات قالب های کلاسیک قرار دهیم.به این معنی که اصطلاح کلاسیک در مورد غزل های مدرن و حتی فرا مدرن امروزی دیگر جوابگو نیست. و جالب اینجاست که این قالب با پویایی تمام هر روز در حال حرکت و تغییر است و هر روز کارهای تازه تری در این قالب را می توان سراغ گرفت. به طور مثال با رونق گرفتن بازار شعر نیمایی در حوزه زبانی ما و بعد ازآن کساد شدن بازار این نوع شعر توسط شعر سپید و تحولات زیادی که دراین نوع شعر در طول چند دهه ای که از تولد این نوع شعر در ادبیات ما می گذرد غزل را به عنوان یک وزنه سنگین در مقابل این آثار می بینیم هر چند درسالهای آغازین تولد شعر نیمایی و سپید و شاخه های مختلف آن غزل با اتکاء به پشتوانه چند صد ساله خود در مقابل این قالب ها توانست این جایگاه را برای خویش حفظ کند. وگر نه کارهایی که در آن زمان در حوزه غزل و دیگر قالب های کلاسیک صورت می گرفت در ذات خویش توانایی ایستادن در مقابل این موج را نداشت و فقط همان پشتوانه و هویت اصیل غزل بود که او را به دست کسانی مانند سیمین بهبهانی ، حسین منزوی و محمد علی بهمنی رساند و چهره هایی از این دست مخاطب را با رنگ دیگری از غزل روبرو کردند. تفاوتهایی که غزلهای اولیه اینان با غزل گذشته داشت هر چند آنقدرهاچشم گیر نبود که آدم می توانست آنها را به عنوان یک موج جدید بپذیرد ولی منکر راه گشایی این کارها برای کارهای جدی تری که بعد از آن کارهای اولیه صورت گرفت نمی توان شدیعنی این کارها بودکه به بازنمایی غزل از زاویه های تازه تر پرداخت و در مقابل تحولاتی که در ظاهر شعر آمده بود متوسل به شکستاندن نظام های درونی شعر شد. البته این بدان معنی نیست که حرکت نیما صرف یک تحول در ظاهر شعر بود. بسیار بدیهی است که پیشنهادات نیماتنها خلاصه به این مسئله نمی شد و همان قدر که در شکستاندن نظام عروضی شعر کارهایی انجام داد هویت زبانی و محتوایی شعر را نیز تغییر داد و حتی نمی توان از تاثیر گذاری او بر کارهای کلاسیکی که بعد از او صورت گرفت هم غافل شد. از این جاست که منشاء تحول غزل نیز پیدا می شود وکسانی که به ظرفیت های درونی این قالب باور داشتند با استفاده ازقسمتی از تجربه های نیما درغزل دست به کارهایی زدند و حتی از نگاه شکل نیز تکانه خوبی بود برای کسانی مانند سیمین بهبهانی که در دالان های مفاعیل مفاعیل به دنبال وزن های جدید تری بگردد که حتی بعضی از آنها تا آن زمان در شعر فارسی استفاده ای نداشت...


بر روی "ادامه مطلب" کلیک کنید 




ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1390/03/23 | 2:4 | نویسنده : شمس دلفان

من اگر ما نشوم تنهایم

تو اگر ما نشویی خویشتنی

آنکه خواهد من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد...



تاريخ : یکشنبه 1390/03/22 | 1:48 | نویسنده : شمس دلفان


نقد نه علم مستقلي است و نه منحصراً جنبه ي علمي دارد بلکه آن را مي توان فني يا به عبارت بهتر صناعتي دانست که بر روشها و طريقه هاي علمي متکي مي باشد.

نقد ادبي که از آن مي توان به سخن سنجي و سخن شناسي نيز تعبير کرد عبارتست از شناخت ارزش و بهاي آثار ادبي و شرح و تفسير آن به نحوي که معلوم شود نيک و بد آن آثار چيست و منشاء آنها کدام است. در تعريف آن، بعضي از اهل نظر گفته اند که «سعي و مجاهده ايست عاري از شائبه اغراض و منافع، تا بهترين چيزي که در دنيا دانسته شده است و يا به انديشه ي انسان در گنجيده است شناخته گردد و شناسانده آيد» و البته اين تعريف که ماثيو آرنولد نقاد و شاعر انگليسي ايراد کرده است، هر چند شامل نوعي از نقد ادبي هست امروز ديگر حد و تعريف درست جامع و مانع نقد ادبي نيست. چون در زمان ما غايت و فايده ي نقد ادبي تنها آن نيست که نيک و بد آثار ادبي را بشناسد بلکه گذشته از شناخت نيک و بد آثار ادبي، به اين نکته هم نظر دارد که قواعد و اصول يا علل و اسبابي را نيز که سبب شده است اثري درجه ي قبول يابد و يا داغ رد بر پيشاني آن نهاده آيد، تا حدي که ممکن و ميسر باشد تحقيق بنمايد و بنابراين واجب است که نقد ادبي، تا جائي که ممکن باشد از امور جزئي به احکام کلي نيز توجه کند و از اين راه تا حدي هم به کساني که مبدع و موجد آثار ادبي هستند مدد و فايده برساند و لااقل کساني را که در اين امور تازه کار و کم تجربه اند در بيان مقاصد کمک و راهنمايي کند و آن کساني را هم که جز التذاذ و تمتع از آثار ادبي هدف و غرض ديگر ندارند، توجه دهد که از اين آثار چگونه مي توانند لذت کامل برد و از هر اثري چه لطائف و فوايدي مي توان توقع داشت.

کلمه ي نقد خود در لغت به معني «بهين چيزي برگزيدن» و نظر کردن است در دراهم (1) تا در آن به قول اهل لغت سره را از ناسره باز شناسند. معني عيبجوئي نيز، که از لوازم «به گزيني» (2) است ظاهراً هم از قديم در اصل کلمه بوده است و به هر حال از ديرباز، اين کلمه در فارسي و تازي، بر وجه مجاز در مورد شناخت محاسن و معايب کلام به کار رفته است چنانکه آن لفظي هم که امروز در ادب اروپايي جهت همين معني به کار مي رود در اصل به معني رأي زدن و داوري کردن است و شک نيست که رأي زدن و داوري کردن درباره ي امور و شناخت نيک و بد و سره و ناسره ي آنها مستلزم شناخت درست و دقيق آن امور است و از اينجاست که براي نقد ادبي مفهومي وسيع تر و تعريفي جامع تر قائل شده اند و آن را شناخت آثار ادبي از روي خبرت و بصيرت گفته اند.


اما در اين باب که آيا نقد ادبي را با مبادي و اصولي که دارد مي تواند از مقوله ي علوم خواند يا نه، جاي گفتگو است. کساني که آن را علم مستقلي دانسته اند معتقدند که نقد، معرفت يک سلسله از آثار و مخلوقات ذهن انسان است که ادب نام دارد و هدف آن مثل همه ي علوم راجع به انسان، طبقه بندي و شناسايي صفات و احوال موضوع مي باشد. تن و سنت بوو، به پيروي از اين انديشه سعي داشته اند نقد ادبي و تاريخ ادب را به صورت «تاريخ طبيعي افکار و اذهان بشري» در آوردند و شيوه و طريقه يي را نيز که دانشمندان علم الحياه در پيش داشته اند در مباحث انتقاد ادبي پيش بگيرند، اما شک نيست که اين انديشه از افراط و اغراق خالي نيست. بر فرض که مبادي اين فکر درست باشد قطعاً نبايد و نمي توان توقع داشت که همان نتايج قطعي و همان احکام جزمي که از روش تجربي در علوم طبيعي و حياتي حاصل شده است در نقد آثار ادبي نيز از به کار بستن آن روشها حاصل آيد.

زيرا اعيان و افرادي که موضوع علوم طبيعي هستند در زمان و مکان مجتمع و مشترکند و همه کس مي تواند صفات و احوال آنها را تحقيق و تجربه نمايد؛ اما آثار ادبي در حکم اعيان و افراد ذهني هستند که فقط در ذهن و وجدان ما وجود دارند. از اين رو هر قدر تجربه و ملاحظه ي ما دقيق باشد باز نمي تواند آن مايه ارزش علمي را که تجربه در قلمرو و علوم طبيعي دارد به دست بياورد. مشاجرات و اختلافاتي که در نقد آثار ادبي، از قديم بين صاحب نظران وجود داشته است دليل روشني بر صحت اين دعوي است.

بنابراين بايد عقيده ي کانت را قبول کرد که مي گويد «نقد ادبي و علم ادبيات يک معرفت ذهني است و نمي توان آن را در رديف علوم تحقيقي به شما آورد.» در همين مورد دراگو ميرسکو محقق و منتقد معاصر از دانشمندان روماني، معتقد است که با رعايت اصول و موازين منطق و زيباشناسي در نقد ادبي نيز مي توان مثل علوم طبيعي به نتايج و فوايد قطعي رسيد.

ارزش نقد فني
نقد ادبي از اين حيث که متضمن معرفت است، امريست که از جهت اجتماعي و نفساني و زيبايي درخور ملاحظه است، ناچار با بسياري از مباحث جامعه شناسي و روانشناسي و زيباشناسي ارتباط دارد و از اين حيث تابع اصول و موازين بعضي از علوم مي باشد. حتي از اين جهت که فايده و نتيجه ي نقد، به دست آوردن موازين و قواعد کلي براي آثار ادبي است آن را مي توان مثل علم منطق و علم اخلاق به قول ووندت يک نوع علم دستوري SCIENCE NORMATIVE خواند. بنابراين نقد نه علم مستقلي است و نه منحصراً جنبه ي علمي دارد بلکه آن را مي توان فني يا به عبارت بهتر صناعتي دانست که بر روشها و طريقه هاي علمي متکي مي باشد.

در حقيقت، بعضي نقد ادبي را صناعت دانسته اند. صناعت چنانکه حکماء گفته اند، عبارتست از اينکه درباره ي بعضي امور از طريق حس و تجربه، نظر کلي و واحدي که بر تمام موارد مشابه قابل تطبيق باشد استنباط و استنتاج نمايند. پس صناعت معرفتي است که مي تواند تجارب مکتسب را در موارد لازم و مشابه به کار بندد و از آن استفاده کند.

في المثل طب چنانکه ارسطو مي گويد، آنجا که از امراض و علل آنها گفتگو مي کند علم است و آنجا که براي دفع امراض به وسيله ي طبيب به کار مي رود صناعت محسوب است. نقد ادبي نيز همين حال را دارد زيرا آنجا که مقصود از آن تحليل عناصر و اجزاء نفساني و علل و محرکات داخلي و خارجي نويسنده و شاعر است علم است. و البته جزئي از علوم روانشناسي و جامعه شناسي است. اما آنجا که منتقد مي خواهد معرفت عناصر و اجزاء و احوال و اوصاف آثار ادبي را بر موارد مشابه تطبيق نمايد و نتيجه ي کلي و عمومي به دست آورد، نقد ادبي مثل طب، صناعتي بيش نيست. آنچه ادبا و راويان گذشته در باب علم شعر و علم ادب گفته اند، در واقع مراد آنها همين جنبه ي صناعي شعر و ادب بوده است نه آنکه شعر و ادب را مثل هندسه و نجوم و هيئت در رديف علوم شمرده باشند.

از جاحظ نقل کرده اند که گفت: علم شعر را نزد اصمعي طلب کردم او را چنان يافتم که از شعر جز غريب آن را نيک نداند. به اخفش روي آوردم ديدم که او جز در اعراب شعر دست ندارد. روي به ابي عبيده آوردم او نيز از شعر جز آنچه مربوط به اخبار و يا متعلق به ايام و انساب بود چيزي نمي دانست و آنچه را از علم شعر مي خواستم جز نزد ادباي کاتب همچون حسن بن وهب و محمد بن عبدالملک الزيات نيافتم.

و از سياق کلام پيداست که مطلوب جا حظ همان معرف مخصوصي است که بدان، قواعد و اصول کلي را بتوان بر اشعار تطبيق نمود و به زشتي و زيبايي آنها حکم کرد و اين معرفت از طريق تمرين و ممارست بدست مي آيد و همان است که به قول ارسطو آن را بايد صناعت نام نهاد.

آيا نقد را مي توان در شمار فنون ادبي درآورد؟ کساني که براي نقد، حدود و ثغور مشخص قائل نيستند به اين سؤال نيز جواب منفي مي دهند. برون تير منتقد معروف مي گويد که نقد را نمي توان مثل غزل و حماسه ومدح و رثاء از فنون ادبي دانست. زيرا نقد برخلاف فنون ادبي حدود و اوصاف مشخص و معيني ندارد. در نظر وي، انواع ادبي، هر چند در طي قرون و احوال، عرضه ي تحول و تطور گشته اند ليکن تطور و تبدلي که در آنها رخ نموده است آن مايه نيست که اوصاف بارز آنها را دگرگون کرده باشد؛ هر قدر در طول زمان بين درام هاي اشيل يوناني و شکسپير تفاوت رخ داده باشد باز به آساني مي توان آن هر دو را در يک رديف آورد. هر چند در عرض مکان ميان غزلهاي حافظ و نغمه هاي هاينه و اختلاف پديد آمده باشد هنوز مي توان آنها را در يک رديف جمع کرد. اما تفاوت و اختلافي که في المثل بين رساله ي «تأليف کلام» تأليف دنيس از اهل هاليکارناس نقاد يوناني با مجموعه ي «مفاوضات دوشنبه» اثر سنت بوو منتقد فرانسوي هست چندان است که شايد نتوان به جز نام هيچ جهت وجه اشتراک و شباهتي در ميان آنها يافت. نقد «آريستوفان» نه تنها از لحاظ موضوع بلکه حتي از جهت غايت و نتيجه نيز با نقد بلينسکي تفاوت دارد و شايد اصل قضاوت و حکومت، که منبع هر دو است تنها قدر مشترکي باشد که ميان آن دو نوع نقادي وجود دارد.

ظاهر آن است که نقد ادبي هر چند، در طي تاريخ هرگز به حدودي مقيد و محدود نمانده است ليکن در عالم ذوق و ادب همواره وظيفه و عمل خاصي داشته است. اين وظيفه، وضع و کشف اصول و قواعد کلي ادب و نظر در نحوه ي اجراء آن اصول و قواعد است. اين قواعد و اصول در طي تحولات قرون و اعصار برحسب حوائج و مقتضيات، متعددتر و گوناگون تر شده است. از اين رو ناچار دقت و نظر در نحوه ي اجراء آنها نيز اساليب و انحاء مختلف يافته است. بنابراين تحول و تطوري که در نقد ادبي رخ داده است برخلاف رأي برون تير تبدل و استحاله نيست، بلکه توسعه و تکامل است. اساليب و انحاء قديم نقادي، بي آنکه به کلي منسوخ و مهجور شده باشد با انحاء و اساليب تازه مقرون شده است.

تعمق در تارخ ادب و هنر، به خوبي اين نکته را تأييد مي کند. در قديم بسا که چون معني و مضمون شعر نيز در نزد بعضي از ملل امري الهامي و قدسي به نظر مي رسيد هرگز هدف نقد و مورد بحث و نظر نقاد قرار نمي گرفت اما جنبه ي فني و لغوي آن مورد نظر بود و از اين رو، در اعصار کهن نقد غالباً فقط جنبه ي لغوي و نحوي داشت. از وقتي که معني و مضمون شعر جنبه ي قدسي و الهامي خود را از دست داد «نقد مضمون و معني» نيز رواج يافت و در کنار نقد لغوي قرار گرفت. اکنون نيز در طي قرون و اعصار بعد، بر آن دو گونه نقد، انواع نقد روانشناسي، جامعه شناسي و زيباشناسي افزوده شده است. بنابر اين درست است که نقد امروز، در چنين عرصه ي وسيعي که دارد، با نقد قديم تفاوت بسيار يافته است ليکن قول کساني که مي گويند نقد لغوي و نقد معني جز در نام اشتراکي ندارند در خور تأمل بلکه انکار است.

غور و تحقيق در تاريخ نقد، اين نکته را ثابت مي کند که آنچه امروز نقد ادبي مي گويند با آنچه در قديم از نقد ادبي اراده مي کرده اند تفاوت چنداني ندارد بلکه فقط صورت توسعه يافته و تکامل پذيرفته ي آن مي باشد. اين مطلبي است که مطالعه در تاريخ نقد آن را روشن مي کند و در واقع بدون مطالعه ي تاريخ نه فقط مفهوم درستي از نقد نمي توان يافت بلکه بايد گفت که فن نقد بتمامه در تاريخ ادب و هنر مندرج است و همين امر است که نقد را با تاريخ ادبيات مرتبط مي کند.

پي نوشتها
1) دراهم : جمع درهم
2) به گزيني: گزينش بهتر
http://www.iranshadi.com



تاريخ : چهارشنبه 1390/03/18 | 0:36 | نویسنده : شمس دلفان

دلم گرفته است.
دلم گرفته است.

به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم.
چراغ های رابطه تاریکند.
چراغ های رابطه تاریکند.

کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد.
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد.
پرواز را بخاطر بسپار!
پرنده مردنی ست.

                          "فروغ فرخزاد(ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد)"